close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات شهدا

آخرین ارسالهای تالار گفتمان

عنوان پاسخ بازديد توسط
توسل 0 251 dehmojtaba
ثقلین 0 95 dehmojtaba
کابالا 0 237 admin
وهابیت 0 146 admin

عشق بازی!

ثامن تم : عشـــــق بــــازی!

 

داشــتــــــــ رو زمیــــــن با انگــشـتــــــــ چیــــــزی مــی نوشــتــــــــــ...
رفتـــــن جلــــو دیــــدن چنــــدیـــن متــــر صــــدهــــا بـــار نـــوشتـــــه
حسیـــــــن......حسیــــــن....حســــــین......
طوریــــــکه انــگشتـــش زخـــــــم شـــــده !
ازش پـــرسیــــدن:
حـــــاجــــی چــــکـــار میــــکنــــی ؟؟
گــــفت:
چـــــــون میســــر نیستـــــــــ مـــــن را کـــــام او .......
عشـــــــق بــــــازی میــــکنـــــم بـــا نــــام او ......

(خاطــره ای از شهیــد پــازوکــی)

تاریخ ارسال: یکشنبه 10 اسفند 1393 ساعت: 22:9 |تعداد بازدید : 65 نویسنده :

نماز ملکوت.....

نماز ملکوت.....


به نماز سید كه نگاه می‌كردم،
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند.
من رو به قبله ایستاده بودم.
... اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.

گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خیره شد.
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.

اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.
سید مرتضی آوینی به من گفته بود : «نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» اما هر بار نماز می خواندم، می دانستم نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.

┘◄ منبع: كتاب همسفر خورشید
┘◄ راوی: اكبر بخشی

تاریخ ارسال: چهارشنبه 09 مهر 1393 ساعت: 21:25 |تعداد بازدید : 52 نویسنده :

سه روز بی آبی

سایت جامع آزادگان: تیمسار نزار فرماندهی کل اسرای ایرانی در عراق بود. اعلام کردند که وی قرار است از اردوگاه بازدید کند.

موعود فرا رسید و تیمسار نزار با اعوان و انصارش به اردوگاه آمدند. زین العابدین ایلوزادگان فرمانده و مسئول ایرانی اردوگاه جلو رفت و یک خبردار محکم نظامی داد. نزار نیز پا چسباند و دستش را کنار ابرو قرار داد و سلام نظامی کرد و دستور آزاد باش صادر کرد. آقای ایلوزادگان هم دستور آزادباش داد. سربازان و درجه داران بعثی تازه فهمیدند اینجا پادگان نظامی است و بایستی طبق ضوابط عمل کنند.

وضع کمی کلاسیک و بهتر شد و من به عنوان مترجم جلو رفتم. تیمسار نزار پرسید چه می خواهید؟ سرهنگ محمد مجاهدی[۱](اهل کرمانشاه)  گفت: بگو روزنامه، دفتر، قلم و کتاب می خواهیم تا مشغول باشیم. ترجمه کردم. همان موقع دستور داد هر روز روزنامه به اردوگاه بیاورند. سروان جمال یاسین آن روز نپذیرفت که کتاب و قلم و دفتر به اردوگاه وارد شود ولی بعد از چند روز روزنامه های الثوره، الجمهوریه و بغداد آبزرور را آوردند و مأمورین صلیب سرخ نیز پس از گذشت حدود ۲ماه از بازدید سرتیپ نزار آمدند و قرآن، کتاب، دفتر و قلم آوردند.

***

سه روز آب قطع بود و از تشنگی هلاک شده بودیم. گاهی یک سطل آب می دادند یا یک ساعت آبی گِل آلود وصل می شد. آن را داخل سطل می ریختیم و پس از ته نشین شدن، آب را بین اسرا تقسیم کرده و می خوردیم.

روز سوم بی آبی و ساعت۱۰ شب بود که صدای فشار هوا و آب از لوله به گوش رسید. از پنجره نگاه کردم، دیدم آب گِل آلود وهوا با فشار در حال خارج شدن از لوله است. از خوشحالی صدا زدم نگهبان.... نگهبان.... کسی اعتنا نکرد، بلندتر صدا زدم، گروهبان دوم احسان[۲]از آسایشگاه۲ بیرون آمد و با دعوا گفت: چرا داد می کشی؟ گفتم: آب اومد! گفت: آب اومده که اومده! از فردا دیگه مسئول آسایشگاه نیستی! گفتم: مهم نیست. پس از آن استوار یکم سیدحبیب الله بنی هاشمی مسئولیت آسایشگاه را به عهده گرفت.




۱- سرهنگ ارتشی که خود را شخصی معرفی کرده بود و تا چند سال بعثی ها نمی دانستند ولی توسط یک جاسوس لو رفت.

۲- دراردوگاه پنج صلاح الدین دواحسان داشتیم. یکی گروهبان دومّی خشن ونادان ودیگری گروهبان سومی تحصیل کرد ونسبتا ً با کلاس

 

راوی: آزاده حسین اسلامی

تاریخ ارسال: سه شنبه 08 مهر 1393 ساعت: 14:47 |تعداد بازدید : 46 نویسنده :

شهید مهدی باکری

شهید مهدی باکری

.

تاریخ ارسال: جمعه 28 شهريور 1393 ساعت: 20:32 |تعداد بازدید : 54 نویسنده :

ﺷﻬﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺶ ﺧﺎﻟﮑﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ‎‎!

ﺷﻬﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺶ ﺧﺎﻟﮑﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ‎‎!

ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺎﺭﯼﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺷﮏ ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻧﮕﯿﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺟﺰﻭ ﻏﻮﺍﺹﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻫﺎﯼ ﺧﻂ ﺷﮑﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﮎ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﯽﺷﺪ . 
ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﺪ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ، ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ 
ﺭﻭﺣﯿﻪ ﯼ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ .
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺷﺪﻡ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﯾﺎ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻟﺰﻭﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﮑﻨﺪ ﺧﺪﺍﯼ ﻧﺎﮐﺮﺩﻩ، ﻓﺮﺳﺘﻨﺪﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻫﻢ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻢ ﻫﻮﺷﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﭘﺮﺳﺶ ﮔﺮ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. 
ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﻋﺎﯼ ﺗﻮﺳﻞ، ﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﻟﻪﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻗﻄﻊ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺷﺪ . 
ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ . ﻣﯽﮔﻔﺖ :
ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺍﯾﻦﻫﺎ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺍﻧﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺮﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯽ ... ﻣﻦ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺳﺮﻡ ﮐﻨﻢ؟ ﺍﯼ ﺧﺪﺍ !
ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﮐﺖ ﮐﻨﻢ. 
ﺣﺎﻟﺶ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍ ﺯﯾﻨﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:
ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﯿﺪ . ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺑﺪﯼ ﻫﺴﺘﻢ . ﺧﯿﻠﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﺩ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﻣﯽﺷﻮﺩ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ، ﺍﺯ ﻣﻌﻨﻮﯾﺖ ﻭ ﭘﺎﮐﯽ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻣﯽﺷﻮﻡ ...
ﮔﻔﺘﻢ : 
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻮ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻩﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺣﺎﻻ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺳﻼﻡ ﻫﺴﺘﯽ . ﺗﻮ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺧﺪﺍﯾﯽ . ﺍﻭ
ﺗﻮﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺬﯾﺮﺩ ...
ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﺧﺖ . ﮔﻮﯾﺎ ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ . 
ﮔﻔﺖ:
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻮﯾﺪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﮐﻨﻢ .

ﺗﻌﺠﺐ ﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ؟ ﺩﺭ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ . ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ، ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ . ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﮑﻪ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ . ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏﺯﻥ ﺭﻭﯼ ﺗﻦ ﺍﻭ ﺧﺎﻟﮑﻮﺑﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . 
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﻪﺵ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩﺍﻡ. ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪﺵ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻮﻡ، ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﯿﮑﺮ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻬﺪﺍ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﺒﺮﻧﺪ. ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ 
ﺑﻐﻀﺶ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﻭ ﺯﺩ ﺯﯾﺮﮔﺮﯾﻪ . ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ . ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪﺍﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻈﺮ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻧﻤﺎﯾﯿﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻭ ﺑﺲ
ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﮏﺗﮏ ﻣﺎ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ . ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﭽﻪﻫﺎ ! ﺷﻤﺎ ﺩﻝ ﭘﺎﮐﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ، ﺍﻟﺘﻤﺎﺱﺗﺎﻥ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪ . ﻣﻦﺍﺯ ﺷﻬﺪﺍ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ ... 
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ . ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻭ ﻏﺒﻄﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩﯾﻢ . ﺩﻝ ﺑﺎﺻﻔﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ. ﯾﻘﯿﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﯿﺰ ﮔﻠﭽﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ . ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﺐ ﻋﻤﻠﯿﺎﺕ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻣﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻝ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ . 
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﯼ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﮑﺮﺵ ﺍﺻﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﺭﻭﻧﺪ ﻣﺎﻧﺪ .

ﺭﺍﻭﯼ : ﻣﺤﻤﺪ ﺭﻋﯿﺘﯽ / ﺍﺯ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﻟﺸﮑﺮ ﻭﯾﮋﻩ 25 ﮐﺮﺑﻼ

تاریخ ارسال: پنجشنبه 27 شهريور 1393 ساعت: 18:26 |تعداد بازدید : 67 نویسنده :

شهیدی که امام زمان (عج) کفنش کرد.

شهیدی که امام زمان (عج) کفنش کرد.

شهیدی بود که همیشه ذکرش این بود، نمی دونم شعر خودش بود یا غیر...

یابن الزهرا
یا بیا یک نگاهی به من کن
یا به دستت مرادر کفن کن.

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)
علاقه داشت به دوست روحانی خود وصیت می کند. 
اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی...
روحانی می گوید: ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند. 
پیش پدر و مادرش آمدم گفتم: این شهید چنین وصیتی کرده است
آیا من می توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم؟ و آنان اجازه دادند...
در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است:
یا بن الزهرا
یا بیا یک نگاهی به من کن
یا به دستت مرا در کفن کن
وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع کرد فریاد زدن .
وقتی آرام شد گفت: من غسال هستم 
دیشب آخرهای شب به من گفتند یکی از شهدا فردا باید تشییع شود 
و چون پشت جبهه شهید شده است باید او را غسل دهی
وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم 
یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.
من رفتم در وسط راه با خود گفتم این شخص که بود و چرا مرا بیرون کرد؟؟؟
با عجله برگشت و دیدم دیدم این شهید کفن شده 
و تمام فضای غسالخانه بوی عطر گرفته بود.
از دیشب نمی دانستم رمز این جریان چه بود.اما حالا فهمیدم ...نشناختم...

منبع: کتاب روایت مقدس صفحه ۹۶ به نقل از نگارنده کتاب "میر مهر" حجه الاسلام سید مسعود پور اقایی

تاریخ ارسال: پنجشنبه 27 شهريور 1393 ساعت: 15:31 |تعداد بازدید : 108 نویسنده :

شهید عباس بابایی

شهید عباس بابایی

دوری از شیطان با دویدن

 

وقتی کلنل (باکستر) فرمانده  پایگاه هوایی واقع در آمریکا به همراه همسرش، عباس را می بیند که در ساعت دو بعد از نیمه شب  در محوطه چمن پایگاه مشغول دویدن است . او را صدا زده و علت این کار را از او می پرسد که عباس در جواب می گوید: مسائلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب  می شود شیطان با وسواسه هایش مرا به گناه بکشاند. در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب سرد بگیریم.

فردای آن روز در بولتن خبری پایگاه هوایی (ریس) این مطلب توجه همه را به خود جلب کرد: دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند.

 

(منظور شهید بی بند وباری اخلاقی و مفاسد موجود در آمریکا بوده است.)

تاریخ ارسال: شنبه 22 شهريور 1393 ساعت: 23:23 |تعداد بازدید : 45 نویسنده :

از خدا بترس...

از خدا بترس...

عراق منطقه را زیر آتش گرفته بود. چند خمپاره سوت كشان به سمت ما هجوم آوردند. حاج آقا را مجبور كردیم بیاید داخل سنگر. سنگر كوچك بود و در مواقع عادی، دو نفر هم حاضر نمیشدند داخل آن بشوند؛ ولی آن شب چهار پنج نفر به آن پناه بردیم. 
حاج آقا میثمی می گفت: " میدانی چرا ما در جای به این كوچكی جامان شد؟
" گفتم :نه! گفت:"بخاطر ترس! 
اگر انسان از خدا هم بترسد، دنیا برای او كوچك می شود."

شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 شهريور 1393 ساعت: 0:35 |تعداد بازدید : 59 نویسنده :

شهید مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

 

  

                 مرخصی و خواهرش                                                

يكي از بچه ها آمده بـود تا مرخصي بگيرد ، مهدي نگـاهي به او كرد و

 گفت : مي خواهي بري ازدواج كني ؟ رزمنده گفت : آره مي خـوام برم

خواستگاري ! مهـدي هم گفت : خب بيا خواهر منو بگير! آن رزمنده با

خوشحالي گفت :‌جدي مي گيد آقا مهدي ؟ آقا مهدی كه جواب شنيد : به خانواده

ات بگو برن ببينن ،‌اگه پسنديدن آن وقت بيا مرخصي بگير و برو .

 آن بنده خدا خوشحال رفته بود پيش بچه هاي مخابرات و گفته بود كه

 فرمانده لشكر گفته بيا خواهر منو بگير ! بچه هاي مخابرات مرده بودند

از خنده !

 

پرسيده بود : چرا مي خنديد ؟ خودش گفته بيا خواستگاري خواهر من ،  كـه جـواب مي شنـود : آقا مهـدي سـه تـا خواهـر داره ،  دوتا شون ازدواج كردند ، يكي شون هم يكي دو ماهشه !

 

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: شنبه 15 شهريور 1393 ساعت: 0:55 |تعداد بازدید : 55 نویسنده :